ادیپ شاه در بالای صحنه نمایش روی صندلی معلقی نشسته است و نمایشی که هملت راه انداخته را نظاره می کند. اگر هملت موفق شود، اودیپوس بینا می شود. در وسط صحنه نمایش کلودیوس توسط هملت به تختی بسته شده و هملت با تفنگی خالی از گلوله سراسر صحنه نمایش را به حالتی جنون وار می پیماید. تردید و هراس سراسر وجود هملت را فرا گرفته است و اودیپوس همچنان انتظار می کشد. این انتظار برای او در عین زجرآور بودنش امیدوار کننده است. اودیپوس چشم به دستهای هملت دوخته و سالهاست که منتظر حرکتی از سوی اوست اما گویی هملت همچنان در تعلل خود درمانده است. اُفلیای معصوم در گوشه ای دیگر از صحنه زار می زند در حالیکه مُرده است. هملت همچنان مردد است مثل تمامِ این سالهای بودنش. کشتنِ کلودیوس یعنی کشتنِ خود. هملت تعلل می کند و این تعلل ناشی از یکی انگاشتنِ خود است با کلودیوس. اودیپ شاه همچنان منتظر است، او می خواهد ببیند و تنها کلیدش در دستان هملت است. هملت تندتر و تندتر تمامی صحنه را می پیماید و سرشار از جنون ناگهان تفنگ را به سمت اودیپ شاه نشانه می گیرد و با تیری او را خلاص می کند، سپس کلودیوس را تیرباران می کند. در این هنگام هملت طناب داری را که افلیا برای او درست کرده است را دور گردن خود می اندازد و روی صندلی می ایستد. اُفلیا در آن گوشه صحنه در حالیکه مُرده است زار می زند. فروید از خواب بیدار می شود و صندلی را از زیر پای هملت می زند، سیگار برگی روشن می کند و منتظر آمدن ملکه می شود.
ادامه دارد...
پی نوشت 1: با ایده هایی از نورمن هالند
پی نوشت 2: آهنگ پیشنهادی، سمفونی پنج بتهوون