دریا آرام آرام می میرد، لی لا. من هم. آنقدر تو را تکرار کرده ام که نبودنت با پورخندی مرا نگاه می کند. تمامِ نبودنِ تو در تمامِ ذراتِ تنم هستی پیدا کرده و مانند موجودی افسانه ای مدام تو را به من یادآوری می کند. لی لا من دیر زمانی ست که در خود میلرزم؛ همچون لرزش تنت هنگام هماغوشی ت. اما لرزیدن من به انزوا می رسد و لرزش تو به انتها. در این ارتفاع که من ایستاده ام و گویی جهان زیر پاهای من است، هیچ یادی مرا از تو جدا نمی کند. تو در کجای جهان ایستاده ای بدون من؟ و در کدام آغوش جا گرفتی که هر چه میپویمت نمی یابمت؟ هیچ خط و خبری از تو ندارم که : «شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی». لی لا صدایت میکنم، با تمامی این کوه ها و درخت ها تو را صدا میکنم، اما گویی هیچ نمی شنوی. چه شده لی لا؟ باید باور کنم حدیثِ تلخِ نبودنت را؟ چیست از تو در من که به تمامی عظمت آبی ابرها و باران یاد تو را از من جدا نمی کند؟ باد بر تنم می خورَد و تمام بدنم می لرزد، اما من چنان در تو دچار شده ام که هیچ بادی تکانم نمی دهد. کاش میتوانستم رها شوم و همراه این بادِ سهمگین به درون ابرها بروم تا قطره های اشک هایم درون باران مه گم شوند. آسمان سیاه شود و جهان تمام. لی لا نام تو، تن و روحِ تو، و یادِ تو تمام هستی من است. غیر از اینها جهان حقیقتا جای بیهوده ایست برای زندگی کردن.
آهنگ پیشنهادی: Forever for Now - Laura Pergolizzi