حالا که آنجا نیستم که سراغت بیایم که تمام تنم را پهن کنم در دامنِ گل گلی ات. حالا که نیستم تا فلسطین را یکسره شمال تا جنوب راه برویم و تو در آغوشم گریه نکنی. حالا که نیستم تا ولیعصر را دود کنم تا انتهای خیابانی که اولین بوسه را آغاز شد. حالا که آنجا نیستم تمام بن بست ها را تنهایی بروی شاید از تعفن لاشه ها کمی آزرده شوی. حالا که من آنجا نیستم تا سیگارم را بگیری و پنهانش کنی و من دنبالت بدوم و برسم به دستهایت، انگشتان کشیده ات و به همین بهانه بپریم در آغوش هم، بغلم کنی. حالا ببین، من آنجا نیستم تا خرمایی موهات را نوازش کنم و گم شوم در آن گیسوانِ پریشان ت، در پاییزِ تهران. از کدام خیابان و کوچه بگویم و بروم حالا که نیستی و من در ملالِ نبودنت مدام عق میزنم و تمام شهر را پیاده میروم تا تو را پیدا کنم و به تو برسم که تمام روده هام از حس نا امن بی تو بودن به لرزه افتاده اند. زانوهایم شکسته اند و موهایم ریخته. که من از تهران تنها نام تو را میشناسم و تمام کوچه ها از دیدن من بدون تو، در بهتی عظیم فرو رفته اند. امروز را که بخاطر نداری؟ درست میگویم؟ آخرین روزهای هماغوشی با تو؟ عشقبازی؟ من در کدام حالتِ تهوعم؟ در کجا به سمت بی نهایتت راه بروم؟ حالا که من آنجا نیستم تهران نمی گرید؟
آهنگ پیشنهادی: Aino Venna - Waltz to Paris