هزار سال بعد که همدیگر را ببینیم، برایت خواهم گفت غمِ سرگشتگی در این خیابان ها را. اندوهِ ویرانیِ هر دو بن بست را. که چرا تمام کوچه ها زمستان است و سرما جانکاه. هزار سال بعد که دیدمت باید که بنشینی و گوش کنی که چه آواری بر من فرود آمد با هر قدمم در این خیابان ها. کوچه ها. بن بست ها. باید بنشینی و بگویی که چرا نبودی. که چرا عطر ت بود و نبودی. باید برایم قصه ها بگویی. هزار سال بعد که دیدمت باید برایت داستانی بخوانم به بلندی همه ی لحظاتِ کشدارِ نبودنت. باید که بنشینی و گوش کنی. هزار سال بعد باید بنشینم و موهای خرمایی هزار ساله ت را ببافم و تو هی برایم دست تکان دهی که من رفته ام. هزار سال بعد از خواب بیدار میشوم و تو از دور میدوی در آغوشم. دستانم را میگیری مثل آن روز که اولین بار وسط خیابان دستم را گرفتی. و من از همان وقت به خوابِ طولانیِ بودنت رفتم. هزار سال بعد بیدارم کن، که برایت قصه ها دارم.
آهنگ پیشنهادی: Reminiscence - Olafur Arnalds